سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
دلنوشته



دلنوشته






درباره نویسنده
دلنوشته
تماس با نویسنده


آرشیو وبلاگ
مهر 90 [9]


عضویت در خبرنامه
 
لوگوی وبلاگ
دلنوشته

آمار بازدید
بازدید کل :424
بازدید امروز : 1
 RSS 

ادمک برفی روبا هزار شوق تزیین کردم


به ذوق دیدار دوباره تنهاش گذاشتم


صبح که به سراغش رفتم


هیچ اثری از لوازمی که برای ساختنش


به کار برده بودم نبوددمغ شدم


به صورتش که نگاه کردم احساس کردم


بهم لبخند میزنه اطرافم رو که نگاه کردم


دیدم پسرکی رو که همیشه توی زباله ها


به دنبال چیزی میگرده لبخند بر لب


لبه کلاه وشال گردنی رو که به نظرم اشنا میومد


رو پاییینتر کشید


چند قدم انورتربچه ها رو دیدم که دارند با لبخند


با ذغال روی دیوار نقاشی میکنند


کمی اونورترخرگوشی رو دیدم که با لبخند


مشغول جویدن هویجی بود


در بالای سرم کلاغی با لبخند مشغول خوردن


دانه هایی بود که بجای تکمه های ادم برفی


گذاشته بودم


لبخندی به ادمک برفی زدم وگفتم برای مهربانی باید


از خویش گذشت



نویسنده » فرهاد . ساعت 1:24 عصر روز دوشنبه 8 اسفند 90


در تاریکی جنگل در کنار کرم شب تاب قصه غصه هایم را گفتم


درخشش رو به تاریکی سپرد واهسته نجوا کرد


دلهای شکسته را با کور سویی نتوان امیدوار کرد


در زیر باران جسمم رابه شستشوی واداشتم


بلکه روحم لحظه ای ارام گیرد باران با تمامی صداقتش


اهسته نجواکردارامش روح زخم خورده کار من نیست



نویسنده » فرهاد . ساعت 12:15 عصر روز پنج شنبه 4 اسفند 90


من سکوتت را تماشا می کنم


قرار ما ترانه بود


قرار ما ترانه بود


 


به عشق جاودانه بود


 


به قلب پاک و سادهای


 


به اشک عاشقانه بود


 


 


 


قرار بر سکون بود


 


به گرمی درون بود


 


به عاشقانه پر زدن


 


به شهر بی نشون بود


 


 


 


قرار بر سکوت بود ؟


 


به اشک بی بهانه بود ؟


 


به شب هجوم گریقرار بر خطا نبود


 


 


روح گل را من نوازش می کنم


 


در پناه آتش چشمان تو


 


کلبه ام را من به آتش میکشم


 


در فراق لطف بی پایان تو


 


کودکی را من به خواهش میکشم


 


در صدای عاشق و شیدای تو


 


عشق را با خود به ساحل میبرم


 


ساحلی پر شور در چشمان تو


 


موج غم را از نگاهم میبرم


 


در میان لحظه ها و یاد تو


به کشتن صدا نبود


 


به ترک خانه و دیار


 


برای دلربا نبود


 


به عشق جاودانه بود


 


به قلب پاک و سادهای


 


به اشک عاشقانه بود


 


 


 


قرار بر سکون بود


 


به گرمی درون بود


 


به عاشقانه پر زدن


 


به شهر بی نشون بود


 


 


 


قرار بر سکوت بود ؟


 


به اشک بی بهانه بود ؟


 


به شب هجوم گریهها


 


به سردی نگاه بود ؟


 


 


 


قرار بر خطا نبود


 


به کشتن صدا نبود


 


به ترک خانه و دیار


 


برای دلربا نبود


 


در کنار جسم پر احساس تو


روح گل را من نوازش می کنمععع


 


در پناه آتش چشمان تو


 


کلبه ا میکشم


من سکوتت را تماشا می کنم


 


در کنار جسم پر احساس تو


 


روح گل را من نوازش می کنم


 


در پناه آتش چشمان تو


 


کلبه ام را من به آتش میکشم


 


در فراق لطف بی پایان تو


من سکوتت را تماشا می کنم


 


در کنار جسم پر احساس تو


 


روح گل را من نوازش می کنم


 


در پناه آتش چشمان تو


 


کلبه ام را من به آتش میکشم


 


در فراق لطف بی پایان تو


 


کودکی را من به خواهش م


یه زمانی دلم می خواست


 


می تونستم پازل زندگی رو خودم میچیدم .


 


می تونستم دنیا رو مثل خونه عروسکی خودم شکل بدم آدما رو با عشق کنار هم قرار بدم خونه ها رو با چراغهای رنگی زینت بدم لباسهای تمیزو زیبا تن همه کنم به همه غذا بدم .....


 


همه جا رو پر از شادی و مهر کنم .


 


صدای آدما رو بشنوم به آرزوهاشون برسونمشون و به جای گریه فقط صدای خنده بشنوم .


 


 


 


دلم می خواست


 


می تونستم به جای اینهمه غم فقط شادی توی دنیا بکارم .


 


به جای اینهمه جنگ و خشونت فقط بذر آرامش و صمیمیت بپاشم .


 


شاید اگر می تونستم به جای همه آدمها آرزو کنم آرزو می کردم زندگی برای همه زیبا بشه .


 


 


 


اگر خدا بودم


 


میخواستم


 


صدای تو بودم صدای قلب تو صدای خواهش تو .


 


آهنگ دلت رو با زیباترین نت می نواختم سازت کوک میشد و بار غمت رو به دوش می کشیدم .


 


 


 


و البته می خواستم


 


باورت کنم .


 


هر جمله که میگی رو مانند شعر دوران کودکی از بر کنم .


 


دستای سردت رو در دستام بگیرم و گرمای دنیا رو نثارت کنم .


 


می خواستم از چشمات جون بگیرم .


 


می خواستم همه چیز برات رنگ و بوی محبت بگیره .


 


می خواستم ......


 


 


 


روزی هزاران بار این آرزوها رو نوشتم .


 


بر روی شنهای کنار ساحل


 


بر روی کاغذ کهنه و رنگ پریده


 


بر روی قلبم


 


نوشتم و خط زدم گویی آرزوهای بزرگتری هم هست .


 


این کار هر روزم بود تا تو رفتی .


 


قدم قدم فاصله رو زیاد کردی .


 


به نظر من هر روز میتونه برای دلهای عاشق روز عشق باشه میشه توی هر روز زیبا عشق رو فریاد زد م


شتم به فردا فکر میکردم به اونائی که عاشق هستند . فردا رو چطور آغاز میکنند ؟ فردا براشون چه رنگی داره ؟ فردا چی میگن و چی می شنوند ؟


 


به اونائی فکر کردم که هیچ قلبی یادشون نمیکنه هیچ چشمی منتظرشون نیست چه دردناک توی این روز زیبا اونها باز هم تنها هستند .


 


دلم براشون سوخت براشون از ته دل دعا کردم براشون از خدا یک عشق پاک خواستم به خدا گفتم خدایا دل هیچ بنده ای رو بی یار نگذار همه اونها رو فردا خوشحال کن با نور عشق خودت و ......


 


همینطور که از خدا میخواستم به اونها هم توجه کنه یادم افتاد خودم هم مثل اونا تنهام و هر سال این روز فقط برام میاد و میره تو آیینه دیدم غبار تنهائی رو چهره من هم نشسته چشمام و بستم و ...............





از من گرفتی دلخوشی کودکانه اما صادقانه رو و به جای اون بهم تاریکی شبهای تب دار رو دادی .


 


 


 


حالا میدونم اگر خدا بودم


 


شاید دنیا سیاه تر میشد ، شاید در برابر دردها سکوت میکردم و شاید .................... یکشم


 


در صدای عاشق و شیدای تو


 


عشق را با خود به ساحل میبرم


 


ساحلی پر شور در چشمان تو


 


موج غم را از نگاهم میبرم


 


در میان لحظه ها و یاد تو


 


کودکی را من به خواهش میکشم


 


در صدای عاشق و شیدای تو


 


عشق را با خود به ساحل میبرم


 


ساحلی پر شور در چشمان تو


 


موج غم را از نگاهم میبرم


 


در میان لحظه ها و یاد تو


م را من به آتش


 


در فراق لطف بی پایان تو


 


کودکی را من به خواهش میکشم


 


در صدای عاشق و شیدای تو


 


عشق را با خود به ساحل میبرم


 


ساحلی پر شور در چشمان تو


 


موج غم را از نگاهم میبرم


 


در میان لحظه ها و یاد تو



نویسنده » فرهاد . ساعت 5:6 عصر روز سه شنبه 18 بهمن 90


شاید که در پس پرده اینچنین وانچنان


ودراعماق بایدها ونبایدهارازی نهفته


که از روز ازل همراه ادمی است


عریان وبرهنه وبی پروا باید گفت


چیست هدف از این عشقبازی بی ثمر


خالق هستی با بندگان حیران خویش


در این گنگی مطلق در این اشفته بازار


که هیچ گاه حقیقت در واقعیت نیست


این حیرانی وسرگشتگی تا کدام


نا کجا اباد با مترسکان انسانی همراه است


وشاید که باید راز غم تنهایی ما پنهان بماند


 {فرهاد}



نویسنده » فرهاد . ساعت 10:46 صبح روز چهارشنبه 2 آذر 90


و حالا


رد پای گمشده ام


در آستانه ی کودکی بهار


بامداد حضورت را ، پرسه می زند


گفتم :


نقطه ، سر خط


و صاعقه ، خطوط افکارم را دزدید .


کنار تو می ایستم


و تو آهسته


غبار پلک هایم را می ربایی


سبز می شوم


و دست های تو


آرامش دقایقم  را سکوت می کند .



نویسنده » فرهاد . ساعت 3:8 عصر روز شنبه 7 آبان 90


از کوچه های مکدر سربی


تا انتهای آغوش باغ


عبور می کنی


و کاغذهای دلتنگی


تخیل احساس را ، قامت می کشند


در متن این تبسم کوچک


اعجاز می کنی


و آفرینش قلمت


در خلوت دانایی سکوت


...


و بعد


ترنم پرواز می شود


یک شعر ناتمام .



نویسنده » فرهاد . ساعت 3:0 عصر روز شنبه 7 آبان 90


تو نیستی که ببینی


چگونه می گردد


نسیم روح تو  ، در باغ جوانی من .


تونیستی که ببینی


غروب های غربت


در این رواق نیاز،  


پرنده می خواند،  


ستاره بیمار می شود


و چشمان من


منتظر می گردد .


تونیستی که ببینی


افق های باور


نیلوفر حیاط همسایه را


در ناگزیر باد


چگونه می خواند .


تو نیستی که ببینی


بانوی آرام دریا ها ،


در پیچاپیچ


نگاه مسافر ،


در آستانه بلوغ زمان


آبستن می شود .


تو نیستی که ببینی


تو نیستی که ببینی ...



نویسنده » فرهاد . ساعت 2:54 عصر روز شنبه 7 آبان 90


خدایا اشتباه شده
چشم منه نه آسمون
این رعد و برق بی صدا
چه می کنه توی گلوم
خدایا این قلب منه
نه فصل غم یا که خزون
نه سنگ و یک کوه یخی
به دل نده غمو نشون
خدایا این روح منه
نه یک نگاه بی وفا
طفلی دیگه نا نداره
زخمیه از تیغ جفا
خدایا این عشق منه
تو سینه باز گرفته جون
از من نگیرش مهربون
تو رو به روح عاشقون



نویسنده » فرهاد . ساعت 3:14 عصر روز شنبه 30 مهر 90